تبليغاتX
شمارش معکوس - چطو باران بیایدولی...
در سینه ام غمی دوباره پاگرفته است دلم به یاد شهیدان گرفته است
بارون خیلی شدیدی گرفته بود منم بیرون از خونه یه کارهایی داشتم که حتما باید انجام میدادم اما راستش وبخوای حال وحوصله ی خیس شدن نداشتم(قابل توجه:اخه تازگیا توی این دنیای مدرن خیس شدن هم حوصله میخواد)خلاصه هی با خودم میگفتم برم؟نرم؟توی همین گیرودار و کش مکشه عقل ونفس(بی حوصله ام)بودم که یاد صحبتهای اقای نیکنام افتادم ایشون میفرمودند:من یکبار رفته بودم خدمت علامه  حسن حسن زاده ی املی وقرار بود که ایشون با جمعی از طلاب کلاس داشته باشند دست بر قضا همان لحظه ای که باید از منزل حرکت میکردندباران بسیار تندی شروع به باریدن کرد در همین حین یکی از طلاب با علامه تماس میگیرد ٬اقای نیکنام میفرمودند من که نمیشنیدم ان طلبه چه میگوید اما از پاسخهای علامه حسن زاده می شد فهمید که درباره ی تشکیل شدن یا نشدن کلاس سوال میکندکه با این باران شدید کلاس هست یانه؟بعد استادنیکنام فرمودند:علامه با لحن خاصی که سرشار از ارامش بود در جواب ان طلبه گفتند:چطورباران بیاید ولی حسن زاده نیاید؟بعد هم اضافه کردند بدون اینکه علامه چتری بردارند تا محل کلاس را پیاده رفتیم طوریکه وقتی رسیدیم از تمام لباسهای علامه اب میچکید.
خوب حالا به نظر شما من چکار باید میکردم؟خدایی ادم با این تنبلیها به جایی هم میرسه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:44  توسط مبینا علوی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کاش یکی پیدا میشد و میپرسید این همه اسم حالا چرا شمارش معکوس؟تا بهش میگفتم دیگه وقتشه که بیاد ووقت ما داره تموم میشه یعنی یه جورایی شمارش معکوس برای ظهور مولامون شروع شده وما هنوز نشسته ایم منتظر......

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM