تبليغاتX
شمارش معکوس
در سینه ام غمی دوباره پاگرفته است دلم به یاد شهیدان گرفته است
بارون خیلی شدیدی گرفته بود منم بیرون از خونه یه کارهایی داشتم که حتما باید انجام میدادم اما راستش وبخوای حال وحوصله ی خیس شدن نداشتم(قابل توجه:اخه تازگیا توی این دنیای مدرن خیس شدن هم حوصله میخواد)خلاصه هی با خودم میگفتم برم؟نرم؟توی همین گیرودار و کش مکشه عقل ونفس(بی حوصله ام)بودم که یاد صحبتهای اقای نیکنام افتادم ایشون میفرمودند:من یکبار رفته بودم خدمت علامه  حسن حسن زاده ی املی وقرار بود که ایشون با جمعی از طلاب کلاس داشته باشند دست بر قضا همان لحظه ای که باید از منزل حرکت میکردندباران بسیار تندی شروع به باریدن کرد در همین حین یکی از طلاب با علامه تماس میگیرد ٬اقای نیکنام میفرمودند من که نمیشنیدم ان طلبه چه میگوید اما از پاسخهای علامه حسن زاده می شد فهمید که درباره ی تشکیل شدن یا نشدن کلاس سوال میکندکه با این باران شدید کلاس هست یانه؟بعد استادنیکنام فرمودند:علامه با لحن خاصی که سرشار از ارامش بود در جواب ان طلبه گفتند:چطورباران بیاید ولی حسن زاده نیاید؟بعد هم اضافه کردند بدون اینکه علامه چتری بردارند تا محل کلاس را پیاده رفتیم طوریکه وقتی رسیدیم از تمام لباسهای علامه اب میچکید.
خوب حالا به نظر شما من چکار باید میکردم؟خدایی ادم با این تنبلیها به جایی هم میرسه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:44  توسط مبینا علوی | 
اول سلام وعیدتون مبارک
دوم اینکه میخواستم ادامه ی پست قبلی یعنی متن شهید رجب بیگی و بنویسم اما چون دیر جنبیدم یه دفعه دیدم ولادته پیامبر و بهتره که از پیامبر بگیم
سوم اینکه سر دو راهی مونده بودم نمیدونستم متن ادبی بنویسم بهتره یا اینکه چند تا حدیث از پیامبر ٬اخرش هم نفهمیدم چی شد ولی بالا خره تصمیم گرفتم یکی دو تا حدیث بنویسم چون بهر حال کلام معصوم اثرات خاص خودش و داره.
۱.به نقل از رسول اکرم(ص):خدای برترین می فرماید:ای ادمیزاد !از سه چیز یکی برای من و یکی برای تو و یکی میان من و تو باشد. انکه برای من باشد ٬این است که مرا پرستش کنی و شریکی برایم نتراشی ٬وان که برای تو باشد ٬عمل توست که انجام میدهی ومن پاداش و کیفر ان را میدهم واگر امرزیدم که من امرزنده ی مهربانم٬و ان که میان من و تو باشد ٬دعااست و خواستن .تو بخواه من میدهم.
۲.قال رسو ل الله:در نظر من ٬از همه ی مردم خوشبخت تر مو منی است که دارایی اش کمتر و بهر ه ی نمازش بیشتر است و رزق و روزی اش کفایت میکند و بر ان شکیبایی می ورزد تا سرانجام به ذیدار خدای رود و عبادت پروردگارش را نیک می گذارد ودر میان مردم گمنام است و چون مرگش میرسد ارثش اندک است و انان که بر جناز ه اش میگریند ٬کم شمارند.
ختم کلام :اگه یاد بگیریم فقط و فقط ازخدا بخواهیم ومدام عزت نفسمون و زیر سوال نبریم خدا خودش از اونجایی که فکرشو نمیکنیم روزی ما رو چه مادی وچه معنوی میده.
یازهرا(س)ویاعلی(ع).
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 16:1  توسط مبینا علوی | 

انگاه که درون خویش را از خود تهی یافتی وبیرون خویش را خالی از خدا٬قران بخوان.
انگاه که در دریای خروشان زندگی ٬در چنگال طوفان جهل وترس اسیر شدی وساحل صلاح وصلح و کشتی نجات و رهایی را ارزو کردی٬قران بخوان.
انگاه که عقلت ٬احساست را به بند کشید وفکرت ٬عشقت را و قوه ی پیوستن به یزدان به نیروی عرفان را از دست دادی٬قران بخوان.
انگاه که در کوچه باغهای یاس ٬حیران وسزگردان ٬ناامید وپریشان٬در جستجوی قطره ی اب ٬کشتزار خشک و قحطی زده ی اندیشه ات را تسلی میدهی ٬از دریای بیکران امید لختی برگیر وقران بخوان.
انگاه که غرور وجودت را گرفت و تفاخر
شعورت را و ذلت خویش را عزت یافتی ونخوت خویش را همت ٬قران بخوان.
انگاه که از فرط جهالت ٬امانت را از یاد بردی و به خیال سعادت اسیر ضلالت گشتی٬قران بخوان.
انگاه که خود را خدا یافتی٬یا خدا را جدا از خود و یکی بودن شرک را توحید پنداشتی وشمع را خورشید٬قران بخوان.
انگاه که مرگ خود را دیدی و حیات خویش را جاوید یافتی و دنیا واخرت را جدا از هم و دنیا داری و بهشت را در کنار هم٬قران بخوان.
ادامه دارد....
شهید مهدی رجب بیگی

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 5:21  توسط مبینا علوی | 
چند روزی بود حال وهوای دلم بارانی شده بود.از دست خودم ودل بستگیهایم خسته شده بودم تا اینکه قسمت شد وبه کربلای ایران رفتم وتمام مدت به شهادت فکر میکردم.به اینکه شهید شوم تا از دنیا ومافیای ان خلاص شوم اما نه اشتباه میکردم مگر نه اینکه بارها شنیده ایم شهدا وقتی رفتند که دل کندند پس باید اول دل میکندم تا شاید لایق شوم .
ولی دل کندن خیلی سخت است خدایا چه کنم؟شهدا را واسطه قرار دادم روی خاک شلمچه همانجاکه قدمگاه امام رضا (علیه السلام)بوده  با انگشت سبابه ام نوشتم حب الدنیا راس کل خطیئه وبرای دل غافل خودم زار گریستم و نیز نوشتم سیدی اخرج حب الدنیا من قلبی اما انگار نه !حجابی که بین من وشهدا افتاده خیلی بیشتر از این حرفهاست ٬چون هنوز حب دنیا را دلم احساس میکنم .وقتی به طلائیه ٬فکه و دو کوهه نیز رفتم فقط همین یک دعا را کردم سیدی اخرج .....اما باز هم هیچ چیز عایدم نشد.دلم برای خودم سوخت.چون چیزی برای عرضه کردن نداشتم تا مرا بخرند و با همان دست خالی که رفته بودم با همان دست خالی برگشتم اما اینبار حسرت جبهه های جنوب را هم به دل داشتم و به یقین دریافتم ارزوی شهادت داشتن برای مثل منی زهی خیال باطل است نه بیشتر

یا زهرا (س)و یا علی(ع)
+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 20:58  توسط مبینا علوی | 
زهی خیال باطل...
چند روزی بود حال وهوای دلم بارانی شده بود.از دست خودم ودل بستگیهایم خسته شده بودم تا اینکه قسمت شد وبه کربلای ایران رفتم وتمام مدت به شهادت فکر میکردم.به اینکه شهید شوم تا از دنیا ومافیای ان خلاص شوم اما نه اشتباه میکردم مگر نه اینکه بارها شنیده ایم شهدا وقتی رفتند که دل کندند پس باید اول دل میکندم تا شاید لایق شوم .
ولی دل کندن خیلی سخت است خدایا چه کنم؟شهدا را واسطه قرار دادم روی خاک شلمچه همانجاکه قدمگاه امام رضا (علیه السلام)بوده  با انگشت سبابه ام نوشتم حب الدنیا راس کل خطیئه وبرای دل غافل خودم زار گریستم و نیز نوشتم سیدی اخرج حب الدنیا من قلبی اما انگار نه !حجابی که بین من وشهدا افتاده خیلی بیشتر از این حرفهاست ٬چون هنوز حب دنیا را دلم احساس میکنم .وقتی به طلائیه ٬فکه و دو کوهه نیز رفتم فقط همین یک دعا را کردم سیدی اخرج .....اما باز هم هیچ چیز عایدم نشد.دلم برای خودم سوخت.چون چیزی برای عرضه کردن نداشتم تا مرا بخرند و با همان دست خالی که رفته بودم با همان دست خالی برگشتم اما اینبار حسرت جبهه های جنوب را هم به دل داشتم و به یقین دریافتم ارزوی شهادت داشتن برای مثل منی زهی خیال باطل است نه بیشتر
+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 20:56  توسط مبینا علوی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کاش یکی پیدا میشد و میپرسید این همه اسم حالا چرا شمارش معکوس؟تا بهش میگفتم دیگه وقتشه که بیاد ووقت ما داره تموم میشه یعنی یه جورایی شمارش معکوس برای ظهور مولامون شروع شده وما هنوز نشسته ایم منتظر......

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM